|
صدای بلندگوتون رو زیاد کنید ... خیلی زیاد ... خیلی ...اینقدر که دلتون هم بشنوه!
|
به نام ليلي
مي گن
تنها دو نفر بودند كه آقا نتونستند اونها رو به خيمه ها برگردونند
بعضي ها هم مي گن
فقط يك نفر بود كه هرگز به خيمه ها بر نگشت
مي گن
وقتي حرمش رفتيد اسم نازدانه هاي ارباب رو پيشش نبريد
خيلي ها مي گن
ايشون وقتي تير به چشمشون خورد و عمود به فرقشون
نتونستند خودشون رو روي اسب نگه دارند و از اسب به زمين افتادن
اما بعضي ها مي گن
ايشون وقتي فهميدند كه مشكشون پر شده از خون سر و چشمشون
خودشون رو انداختند زمين
بعضي ها مي گن
سقا از چشم هاي نازدانه هاي ارباب خيلي خجالت مي كشه
بعضي ها هم مي گن
خدا هم از چشم هاي سقا خجالت مي كشه
با اينهمه حرف
همه توي يك چيز اتفاق نظر دارند
اونم اينه كه
سقا براي هميشه توي علقمه موند
اونم تنهاي تنها
دور از بچه ها و خيمه ها و حتي ... حسينـــــــــِش
حتي حسينـــــــــِش
حتي حسينـــــــــِش
حتي حسينـــــــــِش
چرا؟
کسی نمی دونه
ياليلي
به نام لیلی
آن روزها كه هيچ كس نبود
آن روزها كه روز هم نبود
آن روزها كه ...
نور بود
و صفحه ي عالم سپيد بود
هم رنگ نور
شايد رنگ نور هم سپيد بود
و شايد يكي از رنگهايش سپيد بود
هرچه بود، نور بود و صفحه اي سپيد
و نقاشي كه نقاش بود
قلم به دست
ايستاده در مقابل صفحه اي سپيد
و قلمي كه با اشك ميانه اي ديرينه داشت
قلمي كه شايد او هم نقاش بود
نقاشِ اشك هاي ريخته بر صفحه هاي سپيد عالَم
هزارها سال بود كه نقش بر صفحه هاي عالم مي زد
و در دستان نقاش مي رقصيد
و بارها از نقشهايي كه بر صفحه كشيده بود زار زار گريه كرده بود
نمي دانست چرا اينگونه مي شود
اما اين را خوب مي دانست
كه نقاش مي داند چه مي كِشد
و نقاش، نقاشي مي كرد
هر روز
هر آن
نقاش، نقاش بود ديگر
تاكنون سابقه نداشت نقاش اينگونه صبر كند
او ايستاده بود
نه، او هميشه ايستاده نقاشي مي كرد
اما اينبار او دست از نقاشي كشيده بود
و زل زده بود به صفحه هايي كه خاكشان عجيب سرخ بود
نقاش قلم را چرخاند
قلم بر خود لرزيد
نمي دانست چرا ولي اشك هايش روان شد
نقاش هم داشت كم كم گريه اش مي گرفت
و قلم
نمي دانست چرا نمي دانست چرا نمي دانست چرا
نقاش بر آن خاك سرخ يك سياهي كشيد كه قامتش تا آسمانها بلند بود
قلم نمي دانست چرا اما خجالت مي كشيد از نگريستن به آن سياهي
با خود گفت شايد نقاش نمي خواهد اين نقش را به هيچ كس نشان دهد
وگرنه چرا تمام قامتش را سياه كرد؟!
چرا حتي آنوقتي هم كه صورتش را با ظرافت مي كشيد
به روي هر رنگي، حجابي از سياهي كشيد؟ چرا؟
يعني من
مني كه هزارها سال هم به دستانش بوده ام
نامحرمم بر ديدن اين نقش بلند بالاي سياه؟
قلم سكوت كرد
مي دانست كه نقاش مي داند چه مي كِشد
و باز نقاش صبر كرد
باز هم ايستاد
ايستاده ايستاد
قلم باز بر خود لرزيد
نمي دانست اما باز هم اشكش روان شد
و اين بار اتفاق عجيب تري افتاد
قلم خشك شد
از تشنگي داشت ريش ريش مي شد
نمي دانست چرا
تاكنون سابقه نداشت اينقدر زود به زود گريه كند
سابقه نداشت هرگز اينگونه تشنه اش هم بشود
اينقدر هم زياد
رويش را برگرداند به سوي نقاش
نقاش از بس گريه كرده بود چشم هايش سرخ شده بود
تاكنون سابقه نداشت نقاش هم اينقدر ...
و قلم
نمي دانست چرا نمي دانست چرا نمي دانست چرا
نقاش به آهستگي قلم را در جامي سرخ فرو برد
و آرام ارام شروع كرد گودالي پر از خون كشيدن
و قلم داشت از تشنگي جان مي داد
اشكهايش بي اختيار بر خاك هاي سوزان صفحه مي باريد
و جز سرخي نمي كشيد
گودال پر از خون شده بود
و صفحه داشت آتش مي گرفتتش مي گرفت
و قلم
نمي دانست چرا نمي دانست چرا نمي دانست چرا
ناگهان
آن سياهي دوان دوان به سوي گودال آمد
آسمان داشت مي شكافت
فريادي آمد از سوي آن سياهي و آن گودال خون
و قلم
نمي دانست چرا نمي دانست چرا نمي دانست چرا
سياهي بلند شد
از كنار آن گودال سرخ
و دويد به سوي كودكاني كه ميان خاكهاي پر از خارها مي دويدند
آن هم با موهاي آتش گرفته
اين كودكان پا برهنه ميان اين خاكها؟
اصلا چرا مي دويدند؟
چرا موهايشان آتش گرفته بود؟
قلم نمي دانست چرا نقاش دارد اينها را مي كِشد
تشنگي اش را از ياد برده بود
و اشكهايش را كه رنگ خون شده بودند
قلم چقدر نمي دانست ...
با آمدن آن سياهي بلند بالا
انگار همه سيراب شدند
كودكان همه رفتند ميان آن سياهي
اتش موهايشان خاموش شد
نمي دانم چرا
اما به جاي آن خارها
بيابان پر از ريگ پر شد از ياسهاي سرخ و كبود
مگر ميان بيابان پر از ريگ
ياس مي رويد؟ آن هم ياس سرخ و كبود؟
قلم نمي دانست چرا نمي دانست چرا نمي دانست چرا
و خيلي دوست داشت بداند اين سياهي كيست؟
اين سياهي كه با آمدنش ميان اين معركه ي آتش و خون
همه آرام شدند
حتي نقاش هم آرام شد
قلم اينها را نمي دانست چرا
اما اين را هم فهميد كه با آمدن اين سياهي
ناگهان بغض گلويش را گرفت
بقدري كه داشت از غم مي تركيد
اين را از چشمهان نقاش هم مي توانست بخواند
صفحه را غم عجيبي فرا گرفته بود
اين سياهي چقدر غمگين بود
و قلم
نمي دانست چرا نمي دانست چرا نمي دانست چرا
خيلي طول نكشيد
نقاش قلم را برداشت و سياهي را تا شهرهاي پر از هلهله اي برد
شهرهايي كه چراغاني بود و
پر از آذين بندي هاي جلف
و مردماني كه قلم حالش به هم مي خورد از كشيدنشان
و نقاش تند تند اينها را مي كشيد
شايد او هم دوست نداشت اينها را بِكِشد
و سياهي همچنان مي رفت از شهري به شهري
از دور كاخي نمايان شد
و سياهي با تمام آن كودكان پابرهنه ي غل و زنجير شده
رفتند ميان آن كاخ
و نمي دانم ميان آن كاخ چه گذشت كه آن سياهي بالا بلند
خميده شد و برگشت
و مردم،
همان مردمي كه حالم از كشيدنشان بهم مي خورد
هنوز داشتند هلهله مي كردند
منِ قلم هم عصباني شده بودم
نقاش هم اخم كرده بود
خوب ديدمش
و ناگهان از ميان آن سياهي قد خميده
انگشت اشاره اي بيرون آمد و نهيب زد
به آن همه مردمان هلهله كن و غيور گفت
ساكت!
و نفس هاشان همه در سينه ها حبس شد
صفحه را سكوت گرفت
شده بود قبرستان هزار ساله
هيچ كس حتي تكان هم نمي خورد
همه زل زده بودند به آن سياهي قد خميده
من هم به خودم جرات دادم
كه چشمي شوم ميان اين همه چشم
و ببينم اين سياهي كيست
كيست كه اين صفحه آرامشش را از او دارد؟
باورم نمي شد
ميان آن سياهي بالا بلندي كه نقاش با ظرافت نقشش زده بود
پيربانويي بود شكسته
با موهاي سپيد
و چشماني پر از غم
و قامتي خميده
و صدايي
محكم
با صلابت
صداي مردي بود گمانم
كه من اين صدا را قبلا هم شنيده بودم
بارها شنيده بودم
حتي آن زماني كه با چشم هاي بسته ميان قاب قوسين را مي كشيدم
و نور با نور نجوا مي كرد
آن نجواهاي پنهاني هم با همين صدا بود
يعني اين پيربانو هم آنجا بود؟
نمي دانستم نمي دانستم نمي دانستم
هنوز حرفهايش تمام نشده بود كه
همان مردمي كه حالم از كشيدنشان بهم مي خورد
شروع كردند به گريستن
خاك بر سرشان مي ريختند
نمي دانم چرا اما همه شان با هم
حتي از آن كاخ لعنتي
كه قامت اين سياهي را نصف كرده بود هم صداي شيون مي آمد
حرفهايش را تا آخرين جمله گفت
و مردمان آن شهر و تمام شهرهايي را كه هلهله كرده بودند
اشك باران كرد و
خاك بر سر كرد و
آرام آرام رفت
نمي دانم چرا اما اينبار سياهي
صفحه را آرام نكرد
با آن قامت خميده و آن سپيدي موهايش
تمام صفحه را سياه كرد
بعد رفتنش
از ميان اين صفحه هاي سياه
همواره صداي گريه مي ايد
نمي دانم صداي كيست اما
از وقتي كه رفت هميشه
يك نفر
بلند بلند
در دل اين صفحه ي سياه
گريه مي كند
خيلي دوست دارم بدانم او كيست
و نمي دانم چرا نقاش صفحه را با رفتن آن سياهي
سياه كرده
اما مي دانم نقاش مي داند چه مي كشد
راستي يادم رفت اين را هم بگويم
از وقتي آن سياهي رفت
نقاش هم نشست
و ديگر نشسته
نقاشي مي كشد
باور مي كنيد از ان وقت تا حالا
ميان صفحه اي سياه نقاشي مي كند؟
نمي دانم چرا
اما از آن وقت تاكنون
نقاش هم يكسره اشك مي ريزد
خيلي وقت است منتظرم
منتظرم صفحه ام باز پر شود از سپيدي
پر از نور
ياليلي
به نام لیلی
قاصدك
برگرد اگر در راه مايي
شهر ما
هر كوچه اش
بن بست بيراهي است
قاصدك
دانم صدايم تا تو
در صدها هزاران
كوره راهِ بي كسي
آواره خواهد گشت
ليك من
پيوسته
هر آن
هر نَفَس
هر دَم
و بازين دَم
تسلسل وار
مجنون گون
و شايد بي هواي عقل
با هر ضربه ي تيشه
به جان اين ستونين بيستونِ سنگ
يا گاهي
براي رقص اين شن زار تنهايي
و يا شايد براي هم نوايي
با نواي آه
دستهايم را
دعايم را
نگاهم را
و گه گاهي
سكوتم را
به سوي قاف رعناي تو
پَروازش دهم
ديوانه وار و
تا افق
تا آن زماني كه دگر ديدن نشايد
بَست بنشينم
و نوميديِّ اين دل را كنم
امّيدوارِ آرزويي دور يا نزديك
يا بر گور ...
جانم، قاصدك
اميد دارم
گور من
از لاله پُر باشد
و سنگ قبر من
از قاصدك هايي كه بر دستم ندادي
برف گون باشد
هلا اي قاصدك برگرد
اينجا
شهر ما
هر كوچه
بن بست است
یالیلی
به نام لیلی
آي آي ... قاصدك
كويي؟ كجا ماندي؟ هوار
اين منم چشم انتظارت، بي قرار
كوي، برزن گشته ام
در جستجوي رد تو
تا ثريا پر زدم،
تا ديدن يك موي تو
تو كجايي یا كجا ماندي
كه آيم سوي تو
قاصدك ... قاصدك ... قاصدك
مانده جا
در پايِ پيرِ نااميديِّ كدامين مردهجاني؟
آه من هم، آه من هم، پيرم و
جانم، هزاران بار، تا بالايِ كوه خستهگي ها رفته است
كوره راه خستگي را
جاي جايش را
چو اين صدها چروك دست بي دستي
انيسم
مونسم
آشناتر آشناي غربت اين راه تنهايم
خودم هم سخت از آهم
ميان تازش كوران و بوران
استخواني مغز سوزانم
و شايد جانكي در راه، بي جانم
و آهم، آه سردي كه ندارد نور اميدي
در اين دوران برفينِ تمامي سرد
بی آه است
و مي دانم نخواهم ديد
هرگز مهر يا ماهي
شب و روزم همانند است
چون برف است
از سرما
بلور سرد بي جاني
و من
در اين خيالم
همچنان هستم
چو آهي گرم ...
آه ... نه ... سردم
بی آه ام
كجايي جان من؟ اي قاصدك
چشم انتظارم
من تو را
تا بيشمارين ها
همين حالا
همین حالا كه در مرگم
آه آه اي قاصدك
آسمانم
بي تو حتي
يك ستاره هم ندارد
بي تو حتي
كور سويي
سوي شايدهاي اين
بالا بلندِ ظلمت شبها ندارد
من ندارم انتظار از تو
كه اينجاها بيايي
يا بخواهي جان دهي
بر جان اين بيجانِ اينجا مرده
نه
ليك بويي
تار مويي
يا نه حتي شايدي
يا يك اگر
يا خواب
يا رويا
خيال
حتي وهم، هم
اينجا ميان شهر كوران دلم
شاه است ، خورشيد است
حتي بيشتر، جان است
خدايا من اينجا چرا اينقدر بي تابم
پريشانم
نه اصلا
من چرا اينقدر نالانم
مگر رنگي است بالاتر
ز رنگ من؟
و يا از چاه خشكم
خشک تر
چاهي است؟
خونين تر ز ناي من
كدامين ني
توان سوختن
دارد؟
كدامين صفحه خلقت (چو من)
ندارد آغازي؟
گمانم نقطه اي هستم
به جلد دفتري پر ابر
و مي دانم
ندارم نامه اي بر راه
يا آن را
كه از آنسوي درياها
نويسد نامه اي سويم
و يا يك قاصدك را
پر دهد
كويم
خبر دارم
خبر در راه من هم
بي خبر مرده
خبر دارم
هزاران بار گمنامي
نوشته اند بر قبرش
خبر دارم
كه آه مرده ام بر گور
ندارد تكه سنگي هم
خبر دارم
كه خاك و باد و آب و
اين تطاولدست
نوشته آخر شهنامه ام را شب
و مي دانم ندارم قاصدي هرگز
و مي دانم ندارم قاصدك هرگز
و آهم هم
هميشه
اينچنين برف است
خبر دارم ... خبر دارم ... خبر دارم
و تو
يك لحظه ي ديگر
بمان
افتاده از قافي كه من نآاشنايم
با چروك دست مهرش، پاي اين دفتر
پَري
يا يك سپيديِّ عجيب و
ناز شبنم هاي صبحي
كاغذي از نور شايد
شايدي شايد
و يا آن يك اگر
يا وهم
يا حتي خيال ...
اين چيست اين؟
اين طره ي مِشكين مُشكين از كه است؟
گمانم جنس آبی؟
از كجاها آمدي ؟ از پشت درياها؟
گمانم جنس نوری
یا سياهي های شبها؟
چرا اينقدر پاكي تو؟
گمانم آبِ آبِ آبِ هر آبي
و يا حتي هزاران آب، آبي تر
نمي دانم، نمي دانم كه هستي تو؟
به هر حالت
تو اي آبي ترين آبي
سياهين نور شبهاي تماماً فجر
نديده اي كسي قاصد؟
و يا يك قاصدك حيران
و يا يك نامه اي پرّان
و يا نوري؟ اميدي؟ مهر و ماهي؟ هان؟
خود من قاصدم؟
چه مي گويي؟
خودم
قاصدكم؟؟؟!!!
یالیلی